تبليغاتX
کوچه باغ...

کوچه باغ...

کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است...

دیروز یکی از دوستان و همکاران گرامی در عملیاتی کاملا غافلگیرکننده کتاب سفارشی خودمان از نمایشگاه کتاب تهران را به ما هدیه نمودند و ما را شرمنده!! به همین مناسبت زندگی پرفزار و نشیب نویسنده این کتاب" استاد هوشنگ مرادی کرمانی " را ورق می زنیم.

در روستایی به نام" سیرچ" از توابع استان کرمان به دنیا آمد. اسمش را گذاشتند هوشو؛ مادرش شش ماه بعد از تولدش جوانمرگ می شود و او با شیر مادران ده که بچه شیر خوار دارند بزرگ می شود. تا شش سالگی پدرش را نمی بیند  به او گفته اند ژاندارم است. کم کم متوجه می شود
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط حسن | |

مقدمه: من که ندیده ام. اما جایی دیدم نوشته بود "وودی آلن" فیلمی دارد به نام" ساختار شکنی هری". مثل اینکه داستان فیلم هم از این قراره که نویسنده ی مشهوری دچار وفقه نویسندگی شده است، یعنی ذهنش قفل شده و دیگر نمی تواند داستان تازه ای بنویسد، تا اینکه در همین هیر و ویر مدرسه کودکی اش از او دعوت می کند تا یک سخنرانی جانانه برای دانش اموزان داشته باشد. نکته جالب ماجرا هم اینجاست که این مدرسه همان مدرسه ای است که نویسنده ما به خاطر خنگی و شیطنت اش از آن اخراج شده و.... بالاخره هم همین ماجراها باعث می شود قفل نویسندگی اش باز شود" 

حالا قصه کوچه باغ ما و قلم خشک شده مان هرچند که نویسنده مشهوری نباشیم- هم باید به مدرسه دوران کودکی مان ختم می شد بلکم ذهن قفل شده مان باز و قلم خشک شده مان بر روی کاغذ روان می گشت!!

 این ها را گفتم که بگم اگر خدا بخواد در شام شهادت بی بی این قفل باز شد...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط حسن | |

کنترل ست تاب باکس را دستم گرفتم و...

-         حالا مثلا می خواهی بگویی ما هم آنتن دیجیتال داریم؟!!...

-          ببخشید جنابعالی؟!...

-         بماند، ادامه حرفت را بزن....

-          آره داشتم می گفتم کنترل ست تاب باکس را گرفتم سمتش، یه کم این ور آن ور کردم تا کنترل و چشم همدیگر را پیدا کردند!!! بعد از لحظاتی نسبتاً طولانی!! شبکه ی 1 جلوم باز شد...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط حسن | |

 اصل نوشت: هوا گرفته بود، باران می بارید کودکی آهسته گفت: خدا جون گریه نکن دُرست میشه!

این بار ما یکبار خواستیم  بچه  بشیم و همه چی رو از اون زاویه نگاه کنیم!!

خلاصه همه این مطالبی که در زیر می خوانید و احتمالاًً نمی خوانید و باز احتمالاًً نمی فهمیدید!! از دست این بارانه!! آدم را حالی به هولی! می کند . پس لطفا به گیرنده هایتان دست نزنید اشکالی اگر هست از آنتن بنده است که هیچ موقع خدا! وصل نیست!... اصلا دیگه نشد مطلب را بند به بند بخوانید.

مدیریت فایل ها. اولی نه، دومی. بعد از آلبوم دوربین پوشه موسیقی هاست، بازش می کنم. دنبال bikalam می گردم. مثل همیشه راحت پیدایش می کنم. رویش کلیک می کنم. کلی آهنگ بی کلام جلوی روم باز می شود. دکمه بالا را فشار می دهم تا خودش بفهمد و برود آخر، روی بی کلام آخری. چهار تا هستند. چهارمی را انتخاب می کنم.نامش  [004]4. پخش را می زنم؛ بارانِ همراهم  شروع به باریدن می کند...

این اولین بارانش است...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط حسن | |

 

سبزه سياه سال

همين‌طور که سبزه‌ها رو آماده فروش مي‌کرد چهره دخترهاي دم بختي توي ذهنش مجسم مي‌شد که اين سبزه‌ها رو گره خواهند زد، توي دلش آرزو کرد؛ کاش امسال دخترهاي دم بخت بيشتري سبزه واسه گره زدن بخرن تا اونم استفاده بيشتري داشته باشه و بعد از چند سال که با نامزدش توي عقدن بتونن برن خونه بخت! توي همين فکرها بود که يک دختر جوون سيني به دست سر رسيد و گفت: خانم سمنويه عيد نمي‌خواي؟ خنديد و گفت: پول که ندارم با يک سبزه عيد عوض مي‌کنم. دختر جوون گفت: برو بابا دلت خوشه! با سبزه سال نو که پول عمل مادرم جور نمي‌شه!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط حسن | |

اتوبوس سبز رنگ، کد 72. اصلاً رنگ و کد به هم نمی آیند! بدو بدو  سوار می شوم. با یک پلاستیک در دست ویک بقچه فکر!!در ذهن. توی راه بقچه فکرم باد می خورد! باز می شود و بر روی قلم راه می رود ...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 10:29 بعد از ظهر توسط حسن | |

سلام، حالتان که خوب هست ان شا الله؟؟ خوب و خوش که هستید؟اگر کله مبارک را از پنجره اتاق بیرون ببرید، هول نشوید هیچی نمی بینید! نه هنوز خبری از جوانه زدن و شکوفه دادن درخت هاست! و نه خبری از آواز گنجشک ها !! خبری از خانم بهار و عمو نوروز این زوج خوشبخت روزگار ما- هم نیست، جز اینکه خیابون ها و ترافیک شلوغ تر شده اند و صندوق حبیبان خدا!! - مغازه دار ها- هم پُرتر و متعاقبا جیب  مردم خالی تر!!

ننه سرما هم که گفتم حالا حالاها  قصد رفتن ندارد! کوله ی سرمایش را انداخته رو سرِ ما و ... اما کوچه باغ با این چیزها از رو نمی رود و همچنان می خواهد سرسبزی خود را حفظ کند!!( حالا انگار خیلی هم سرسبز بود!!)  و از این رو در سیصد و پنجاه و چهارمین روز سال یادداشت ها و مطالب بهارانه سر از خاک های کوچه باغ بیرون می آورند و به دیدن شما می آیند...

شعرهای حال خوب کن، یادداشت های بهارانه، داستانک های بهار و مطابق معمول سه نقطه...!! مهمان کوچه باغ و دیده های شما می شوند.

برای شروع  یه یادداشت بسیار زیبا از عرفان نظر آهاری بخوانید تا حالتان خوش شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط حسن | |

هوا دوباره بدجوری سرد کرده!  با وجود اینکه به ماه دوازدهم!! رسیده ایم اما  سوز و سرمای دی و بهمن را می شود حس کرد، سوز و سرمایی که تا مغزآدم  هم می رسد. و من همان طوری که زیپ کاپشن یشمیِ،  رنگ و رو رفته ام را تا آخر بالا می کشم و دکمه هایش را می بندم، به سمت مطب می روم. در راه غرولند کنان با خودم می گویم" این ننه سرما! قربونش بروم مثل اینکه قصد رفتن ندارد! اصلاً هر سال همین طوره! نمی دانم ما را زیاد دوست دارد یا اینکه از لج عمو نوروزه که دارد این کارها را می کند و یک سره آب غوره می گیرد!! اصلاً می دانید چیه این دوتا از اولش هم به درد هم نمی خوردند! همان بهتر که از هم جدا شن! عین همین" نادر و سیمیمن" خودمان! دیدید که خیلی راحت از هم جدا شدند،  به هیچکس  هم بر نخورد هیچ، تازه کلی هم بهشان جایزه دادند! عرش خدا هم  به لرزه در نیامد؛ البته .... نمی دانم شایدم به لرزه درآمده و ما نشنیدیم!!

خلاصه با اینکه ...
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط حسن | |

سکانس اول:

" یک چیزی رو دلم مونده می خوام بهت بگم؛ حقیقتش من یک بار دیگه هم دلم پیش یکی گیر کرده! هیچ وقت روش رو ندیدم. همیشه صورتش تو چادر پوشیده بود؛ ... من عاشق صداش بودم؛ از وقتی پیداش شد دیگه کار من کار نشد. تمام هوش و  هواسم رو اون بود، تا زد و یک روز زیر بار ماشین دستم لرزید، نتونستم نگهش دارم. همه هِر هِر زدند زیر خنده. دیگه از فرداش ندیدمش، یعنی دیگه نیومد. حالا می فهمم زورم به همه چی می رسه الّا دلم"

....


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط حسن | |

     "هیچی دوستش ندارم" این جواب را همین دیروز پریروز خواهرزاده ام بهم داد. وقتی که تو اتوبوس نشسته بودیم و بنرهای امام(ره) یکی پس از دیگری از جلوی چشمانمان می گذشت. پرسیدم: "امام رو چه قدر دوست داری؟" باید وقتی گفت: "هیچی دوستش ندارم" می بودید و چهره بهت زده ی من رو می دیدید. فورا پریدم تو حرفش  و گفتم: چرا؟ پسرک که هنوز سن و سالش به ده هم نمی رسد گفت: "آخه نمی شناسمش که دایی!! " چند لحظه سکوت کردم و با تعجب پرسیدم "نمی شناسیش؟ یعنی نمی دونی که آدم خوبی بوده و آدمای خوب رو هم باید دوست داشت؟!" گفت: "نه، اصلا چرا آدم خوبی بوده؟"

و همین چرای کوچک بود که من رو بُرد به چراگاه...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 7:27 بعد از ظهر توسط حسن | |

Design By : Mihantheme